تجربه ها و خاطرات من

شنبه 30 فروردين 1393
ن : کامی

فصلی نو

به نام خدا

همه چی عوض میشه شرایط زندگی منم کلا عوض شد . از دانشگاه تصفیه کردمو دوروز پیش هم کفالت سربازیمم گرفتمو حالا کلا تو یه دنیای جدید قرار دارم

الان واسه یه کار ثابت له له میزنم آشنا که ندارم تخصص خیلی خاصی هم ندارم خدا باید خودش نظری بندازه

 

خاطره-حرف دل جوون 20 ساله


یک شنبه 17 فروردين 1393
ن : کامی

به نام او

زندگی هر انسانی راهی است که به خویشتن وی منتهی می شود

ای ول عجب جمله ای گفته آقای هرمان هسه.

چه بسیارند کسانی که هیچ وقت انسان نمی شوند ، آنان قورباغه ها ، مارمولک ها و مورچگان باقی می مانند.

این جمله هم از هرمان هسه بود از کتاب دمیان ایشون

 

چند روز پیش یک کتابی میخوندم اسمش این بود "ارزش اخلاق در زندگی بدون خدا " توی صفحات اول روی این مفهوم خیلی مانور داده شده بود که انسان میتونه خودش برای زندگی خودش هدف و ارزش انتخاب کنه

آره درسته ادم میتونه خودش واسه خودش هدف انتخاب کنه ولی قدرت انگیزشی این اهداف پایین هستن ادم عاقل یه نگاهی به تاریخ می کنه میبینه مذهب تونسته میلیون ها ادم رو به خوبی کنترل کنه مذهب دوهزار سال قدمت داره حالا ما بیایم مذهب دوهزار ساله رو رد کنیم و بچسبیم به افکار صد ساله؟ آقا بیخیال شین ، ما رفتیم دنبالش نشد سرمون خورد به سنگ برگشتیم البته چیزای خوبی یاد گرفتیم . اما چیزای خوبی رو هم از دست دادیم

مذهب های جدید که توی کتابای جدید چاپ میشن هدف زندگی رو رسیدن به دوست داشتنی ها فرض کردن . انسان زاده شده به هرچی دوس داره برسه هرچی که خوشحالش میکنه رو باید انجام بده و این مفاهیم با رمان ها و فیلم ها هم به خورد ما داده میشه . متاسفانه بیشتر ادم هایی که اطرفمون میبینیم میگن من از کتاب خوندن و جستجو توی دین خوشم نمیاد پس ایشون خوراک مغزیشو از کجا میاره؟ دینش رو با چی تغذیه می کنه؟ یا با حرفهایی که از دوران کودکی و نوجوانی دوران مدرسه یادشه و یا با القائات فیلم ها. موقعی به خودش میاد میبینه هیچی از ادمیت واسش باقی نمونده رسیده به مرحله ی اولیه نیازهای مازلو

بریم سر یه موضوع دیگه

آقا دست از دوست دختر بازی بردارین بخدا هیچ سودی نداره من پنج شیش ماه قاطیش شدم جز عقب گرد و درجا  زدن چیزی برام نداشته حالا هم کسی رو که به نظرم برای ازدواج مناسب هست رو پیدا کردم ولی چه سود؟ اون رو هم میخوام به خدا بسپارم خودم رو هم به خدا . منی که هنوز خودم رو نساختم ساختمون وجودم کامل نیست نباید یه وزنی رو روی این ساختمون بذارم چون ممکنه فرو بریزه چون حتما میدونین دوس دختر یا همسر هیچ چی بهتون اضافه نمی کنه فقط ازتون کم میکنه باید اون قدر قوی باشین که بتونین هم اون رو خرسند کنین و هم خودتون رو . 

خاطره-حرف دل جوون 20 ساله

:: برچسب‌ها: خاطره, عبرت, ,


شنبه 26 بهمن 1392
ن : کامی

عاشق

به نام خدا

ساعت 11 صبح:

اخ که چقدر دلم میخواد با خودم تنها باشم فقط خودم باشم و خودمو خودم

بدجور خاطر خواه یه نفر شدم بهش ابراز علاقه هم کردم ولی با خنده جوابم رو داده و گفته نه ولی من که دست بردا نیستم دو ساعت دیگه میاد اینجا به یه کلاس.

الان من تو همون کلاس هستم. جلسه ی پیش نیومده بود میخوام این موضوع رو بهونه کنم و برم باهاش صحبت کنم ککمی از خودش بپرسم نمیدونم واکنشش چی خواهد بود و چطوری میخواد برخورد کنه خیلی استرس دارم. مدام دارم حرفایی رو که میخوام بهش بگم رو مررور می کنم کاش برخورد بدی نکنه کاش نامه ای رو که میخوام بهش بدم رو قبول کنه متتن نامم زیاد خوب نیست ولی خب همینه دیگه چیکارش کنم بهتر از این نیست خدا کنه قبول کنه خدا کنه ردم نکنه..

 

 

خانوم آمد و در جاش مستقر شد نیم ساعت از کلاس گذشت نمیدونم من چم شد پا شدم از کلاس زدم بیرون و همه نقشه هام برآب شد به همین سادگی.

خاطره-حرف دل جوون 20 ساله

:: برچسب‌ها: عشق,


شنبه 12 بهمن 1392
ن : کامی

دغدغه چه مییییییییییییییی کنه

به نام خدا

وقتی ادم چندین تا کار داره به هر کدوم فکر میکنه اون یکی جا می مونه وقتی تو یه موقعیت هایی قرار میگیره که یک سری افراد باهات لج میفتن و احتمال درست پیش نرفتن کارات زیاد میشه اونجاست که آدم میفهمه چند مرده حلاجه

من چند ماه پیش تو همچین جایی بد قاطی کردم و متاسفانه زدم کنار پیاده شدم و فرار کردم الان هم همه چیم قاطی شده اما خدا این بار بامنه

موقعی که چند نفر باهات ضد میفتن و تو رو بد میدونن بهت میگن چوب این کارتو میخوری . خودت فکر میکنی حق رو به خودت میدی ، حالا اینجا حق با کیه؟

مخصوصا هم اگه اینآدمایی که باهاش ضد افتادی مسئول کار آموزیت باشه

خدا بزرگه ، گور باباش هیچی ازش برنمیاد 

 

 

 

خاطره-حرف دل جوون 20 ساله

:: برچسب‌ها: خاطره،حرف دل،بریدن,


پنج شنبه 10 بهمن 1392
ن : کامی

تنهای تنها

به نام خدا

آقا پسرا بخونن:

وقتی دوستت بهت بگه که : دارم به کلاس میرم که همشون دخترن و فقط من پسرم . پیش خودت میگی خوش بحالش میخواد کیف خرو بکنه.

حال و روز من همینه یه کلاسی میرم که همشون دخترنو تنهاترین پسر موجود در اون حوالی بنده هستم. اوایلش ذوق زده بودم ولی حالا میگم خدایا دو سه تا جوجه خروس برسون به این کلاس.

دیروز خیلی باحال بود باحال که نه افتضاح بود دیروز خیلی خسته بودم اومدم نشستم پشت پی سی استاد داشت درس میداد گفت تمرینو حل کنید چند دقیقه بعد متوجه شدم دارم با خودم حرف میزنم:"اه نه این راه حل نبود آهان پیدا کردم نه اینم نیست اه" وای سمت چپم یهدختره بود فک کنم بدش نمیاد ازم فکر کنم با اون افتضام دیگه بدش بیاد ازم . یه دختره هم هست که من ازش خوشم میاد و نمیدونم اون ازم خوشش میاد یانه . دیروز رفتمو با دختری که ازش خوشم میاد حرف زدم مسائل درسی پرسیدمو دیگه هیچ چی نتونستم بگم

فقط میدونم باید یکم فقط یکم خودمو جمع و جور کنم آخه این چه وضعشه؟

اصلا نکنه دخترا بهم اهمیت نمیدن و خودم جوگیر شدم؟

توکل و پناه بر خدا

خاطره-حرف دل جوون 20 ساله

:: برچسب‌ها: خاطره, حرف دل,


شنبه 25 آبان 1392
ن : کامی

روزگاری دلم به سرابی خوش بود

به نام خدا

محرم رو به دوست داران دین اسلام و ائمه تسلیت عرض میکنم.
روزگاری دلم به این خوش بود که از دیگر هم سن و سالانم به خدا نزدیک ترم بافرهنگ ترم خودم را سر تر میدانستم . روزها گذشت و سرگرم دنیا شدم روزها پشت هم آمد رفتو دوباره آمد و من بدنبال بهتر کردن دنیایم با تفکر غربی  شدم . حال که به خود آمدم          از نظر فرهنگ هم بیش از دیگران نیستم   حال من هستمو یک واقعیتی به نام "من". تفکر غربی هرچه می خواهد باشد فقط باید در حد آگاهی جانبی در زندگی ما حضور داشته باشد و ما باید اعتقاداتی درست و پایدار برای اداره کردن زندگی داشته باشیم.

از صمیم قلب جویای عشق به خدا هستم و دوست دارم به خدا نزدیک شوم اما راه بسی طولانیستو من همانند کودکی میمانم که میخواهد دوباره از زمین بلند شود.
جالب آن که هروقت با کسی حرف میزنم و در آن گفتگو خیلی دین دار و خداشناس جلوه گر میشوم تا آن روز شب شود یک گناهی بزرگ از من سر میزند این مرا یاد حرفی می اندازد که علی (ع) گفت:"الان خیال می کنید که نفستان را در اختیار دارد و بر او مسلطید ولی غافل از آن که او همچون شیر خفته و آتش زیر خاکستر هست و در زمان شهوت خود را نشان خواهد داد"  شاید این همان علم بی عمل است که به داننده اش سودی ندارد و امکان مضر بودن هم دارد بخدا هم که قصد ریای نداشتم که از مضرات ریا باشد.
وقتی در دوران ابتدایی بودم هرموقع کسی مرا تعریف میکرد در ذهن خودم بارها میگفتم "دروغ میگه دروغ میگه من خیلی تنبلم من خیلی تنبلم من باید تلاش کنم من باید تلاش کنم من کار زیاد دارم و ... " چون میدانستم که حس برتری که باشد دیگر سوخت و تحریک کننده ای برای حرکت نخواهد بود و در مرداب فرضیه ی برتری خواهم پوسید.     راه حلی که  یکی از ائمه که به نظرم حضرت علی می آید در این موقع میدهد این است که همان لحظه با خود بگوییم خدا از همه بر من آگاه تر است و از درون من خبر دارد و این همان کوچک کردن خود است.
اما کوچک کردن خود در میان دیگران چندان سزاوار نیست و فقط کسی که باید از زشتی های درون خود بر او حرف بزنیم و تقاضای مستور کردنشان را داشته باشیم خداست.

در پایان همین گویم که هر چه خواندمو هرچه فکر کردم فهمیدم هیچ نمی دانم(خدا سقراط را بیامرزد که این را یادمان دادخنده)

خاطره-حرف دل جوون 20 ساله


دو شنبه 6 آبان 1392
ن : کامی

خاطره ی واقعی ولی جذاب

به نام خدا

سلام میخوام یه خاطره بگم که  برام اتفاق افتاده  شاید اگه این خاطره رو نگم بهتره چون اون تصور خوبی که بازدید کننده ها نسبت بهم دارن ممکنه بد بشه ولی خب این خاطره واسم اتفاق افتاده من از حقیقت خودم فرار نمیکنم ولی سعی در بهتر کردنش دارم اما خاطره:

صبح جمعه ساعت 7 صبح ، توسط مادرم از خواب بیدار شدم ولی از جام پانشدم همونجاموندم تا زنگ گوشیم که روی هفتوربع تنظیم کرده بودم به صدا دربیاد . با بی میلی پاشدم اطرافمو نگاه کردم  داداشامو دیدم که چجور خوابیدن و ازش لذت میبرن همون لحظه یه حسرت خواب اومد تو دلم ، گفتم بیا بیخیال همه چی بشیمو بخوابیم ولی این کارو نکردم.

امروز صبح باید اولین آزمون آزمایشی کنکور ارشد رو میدادم این کنکور ارشد هم واسه خودش ماجرایی شده واسه من. ماجرا ازین قراره که دوسال پیش که ترم شیش بودم جو گیر شدمو رفتم واسه ازمون های ازمایشی ارشد شرکت کردم به خودم اطمینان میدادم که موفق میشم تو دفتر خاطراتم اینجوری مینوشتم که با ثبت نام تو کنکور ازمایشی خودمو مجبور به خوندن میکنم اون موقع تابستون بود که کاری نکردم تابستون تموم شد ترم جدید اومددرسا سخت تر شدن دیگه نتونستم واسه کنکور بخونم رفتم با بدبختی کنکورا رو موکول کردم واسه سال بعد. سال بعد اومدو تابستون به فکر کتاب خریدن و چی بخونم و چیکار کنم بودم که اونم تموم شدو بازم دیدم نه ، نشستنو ساعتها درس خوندن کار من نیست من کلا بعد از دبیرستان از درسخونیم کم شده بود از طرفی دیگه ساپورت مالی نمیشم یعنی پدرم سنش بالاست و نمیتونه کار کنه اگه بخوام ادامه بدم سربارشم این شد که تصمیم گرفتم دیگه کنکورارو نرم ولی اون روز صبح گفتم پاشم برم لااقل کیک ساندیسشو بخورم بیام. یکم دیر به جلسه امتحان رسیدم ولی رام دادنو رفتم تو وقتو گذروندم موقع خروج دفترچه ی سوالات به اضافه ی مدادی که باهاش علامت میزدم تو دستم بود. جلوی محل ازمون یک ایستگاه اتوبوس قرار داشت همونجامنتظر اتوبوس شدم تو افکارم هی اینو تکرار میکردم که "بیخیال چه کنم نمیشه بیام کنکورا رو بدم تازه من که درست حسابی نمیخونم دیگه اینجا اومدنم مسخرست" همین افکارا تو ذهنم میومدنو میرفتن کم میشدنو اضافه میشدن که اتوبوس اومد ، رفتمو نشستم تو صندلی عقب اتوبوس یعنی عقب ترین جایی که مردا میتونن بشینن. چند ایستگاهی رفتیم جلو که توی وسط خیابون یه دختری واسه راننده دست تکون داد تا واسته که زیاد عجیب نبود که ایستاد من یادمه یه بار یه اتوبوس پشت چراغ قرمز واستاده بود اون طرف خیابون هم ایستگاه قرار داشت من گفتم همینجا سوار میشم دیگه ، رفتم درو زدم راننده با اشاره و فریاد گفت اینجا ایستگاه نیست و دروباز نکردو راه افتاد ، منم مثل چی دنبال اتوبوس میدویدم.   

دختر از در جلویی اتوبوس اومد و رد شد نظرم نسبت بهش جلب شد زود رفتم رو صندلی که روبه خانوماست نشستم دختر مانتو صورتی با کفش صورتی پوشیده بود انصافا خوشگل بود یه کوله انداخته بود پشتش که از زیپش یه عروسک زرد آویزون بود . تو ذهنم تصمیم گرفتم که بهش شماره بدم ولی از طرفی تجربه های قبلی در این زمینه داشتم که بهم میگفت چند دقیقه دیگه پشیمون میشی. آخه حدود شیش هفت باری همچین موقعیت هایی پیش اومده بود که یا وسط راه پشیمون شده بودم و رامو کشیده بودمو رفته بودم پی کارم یا وقتی دنبال دختره بودم منصرف شدم و وقتایی هم که شماره  دادم بی ثمر بود(البته این اخری فقط یه بار بود) یه جورایی، دیگه ترسم ریخته بود و واسم عادی شده بود.

دختر به طرف مخالف جایی که من نشسته بودم نشسته بود طوری که منو نمیدید. اطرافمو نگاه کردم، پیشم یه پیرمرد نشسته بود و بقیه هم حواسشون به من نبود اروم پشت دفرچه رو که خالی بود رو باز کردم شمارمو توش نوشتم سرمو بالااوردم دیدم پیرمرده همچین زل زده به شماره که کم مونده چشاش از کاسه دراد زود دفترچه رو برگردوندم و یواشکی و اهسته اون قسمتو پاره کردم و گذاشتم تو جیب کاپشنم .

اتوبوس جلوی ایستگاهی که باید پیاده میشدم توقف کرد یه نگاهی به دختر انداختم دیدم نه پیاده نمیشه منم سفت سرجام نشستم . تو ذهنم هی مرور میکردم که چی بگم چجور بگم اصلا بگم؟ شماره رو چجوری بدم؟ که متوجه شدم ایستگاه اخره راننده دره عقبو باز نکرد تا راه فراری برای کسایی که نمیخوان پول بدن نباشه و همه باید از در جلویی پیاده میشدن و از کنار من میگذشتن . من با معطلی از جام پاشدم یکم تل تل کردم تا دختر رسید و زود وارد صف شدم طوری که دختر پشت سرم بود که

 دختر ازم پرسید "ببخشید ارشد شرکت کردین"

 گفتم" بله"

-      میشه دفترچه رو ببینم ؟

-      -بله بفرمایین

همونطور که دفترچه رو نگاه میکرد از اتوبوس پیاده شدیم خواستم پول اونم حساب کنم ولی با خودم گفتم "بیخیال بابا این زندگی توئه فیلم هندی نیست که". بعد پیاده شدیم درحالی که دفترچه تو دستاش بود گفت:"من تو یه موسسه ی دیگه ثبت نام کردم میشه دفترچه هامونو باهم تعویض کنیم؟ به نظرتون اشکالی نداره؟"

خودبه خود همه چی داشت خوب پیش میرفت من به خواستم میرسیدم و مدتی که داشت حرف میزد به صورتش نگاه میکردم ، زیبا بود و با اشتیاق خیلی خاصی ورق میزد یک لحظه به یاد شماره ای که تو جیبم بود افتادم حرفشو قطع کردم پارگیه دفترچه رو بهش نشون دادم و شماره رو از جیبم دراوردم و دادم بهش

گفت شماره خودتونه؟

گفتم بله

چیزی نگفت و رفت

اون لحظه خوشحال بودم آخ جون بالاخره به یه دختر واقعی شماره دادم راه افتادم برم خونه باورتون نمیشه تو فکرم کجاها و چیارو که تصور نکردم  چه حس فوق العاده ای بود. با خودم میگفتم اره خوب شد واسه درس خوندن انگیزه پیدا کردم باهم برنامه میریزم و میریم جلو و زود زود به هم جزوه میدیم اخ که من چقدر جزوه دادنو جزوه گرفتنو دوست دارم  . تاشب شارژه شارژ بودم با بچه های برادرم کلی بازی کردم و همش بدون دلیل میخندیمو شاد بودم تا اینکه کم کم زمان ثابت کردکه زنگ نمیزنه وو افسوس های من ازینکه چرا عجله کردم اون خودش داشت شمارشو میداد  زیادتر شد ولی واقعیت بود که اون زنگ نمیزد بیخیال .

با اینکه ازون بهبعد بهم ثابت شد که اصول و قوانین شماره دادنو نسبتا بلدم فقط باید تو چند مرحله اصلاحاتی انجام میدادم ولی ازون به بعد دیگه به کسی شماره ندادم .راستش وسوسه میشم با خودم میگم من ازین بچه سوسولا چی کم دارم ؟ لا اقل تا جوونم یه دوس دختر داشته باشم تا وقتی پیر شدم حسرتشو نخورم بعدش به خودم میگم نه آخه عقل کل حسرت چی رو میخوای داشته باشی حسرت اینکه چرا خودتو توی موقعیت گناه قرار ندادی یا حسرت اینکه وقت و عمرتو فقط برای چند روزی احساس دوست داشته شدن و فراموش کردن همه چیز تلف بکنی؟ بعدش اروم میشم چشامو میارم پایین زمینو میبینم میگم خدایا منو ببخش .

اینا یه تجربه هایی بودن حداقلش اینه که در آینده وقتی خواستم ازدواج کنم اگه از کسی خوشم اومد جرات رفتن و گفتن حقیقتو بهش دارم

 

 

خاطره-حرف دل جوون 20 ساله

:: برچسب‌ها: داستان , عشق, خاطره, حرفدل, دلنوشته, حرف دل جوون ساده, دوستیابی ناموفق,


چهار شنبه 20 شهريور 1392
ن : کامی

شبی که هیچ وقت فراموشش نمی کنم

به نام خداوند حتما این مصرع معروف هرکه او بیدارتر پردردتر را شنیده اید منظور او درد جسمانی نیست ولی درد جسمانی هم باعث می شود دل از زرق و برق ها ببری و مجذوب قدرتی بزرگتر بشی. وقتی کودک بودم و کمتر از 4 سال داشتم براثر زمین افتادن ، دچار شکستگی بینی شدم و از همان کودکی مدت های طولانی خون دماغ میشدم . اون اولا که خون دماغ میشدم خانوواده توجه زیادی میکردن بهم شاید خوشمم میومد ولی بعد از مدتی خون اومدن و تکررهای زیاد من می ماندم و تنهایی خونی که از من خارج می شد. چقدر خدا را به خودم نزدیک میدیدم چقدر به او قول میدادم که تو خوبم کن بخدا نماز میخونم پسر خوبی میشم. تنهایی گاهی زجراور میشد گاهی لذت بخش تر میشد. مواقعی که پدر مادر یا خواهر میومدن بالا سرم دلسوزی های وحشتناکی انجام میدادن من دلم تنهایی رو میخواست. سالها این تنهایی هی سراغم می اومد . پارسال 3 یا چهار روز خون دماغ شدنم شدت بسیار زیادی گرفت که شدیدترینش از این قرار بود: ظهر آن روز مقداری خون دماغ شده بودم هنگامی که دستمال به بینی داشتم و مادرم را میدیدم که چگونه اشک کنارچشمانش را خیس میکرد از خودم بخاطر ناراحت کردنش بدم می آمد.شب ساعت 12.30بود همه خواب بودن منم کم کم میخواستم برم که بخوابم یهو احساس کردم یک مایع مرطوب از بینیم پایین می لغزد خدا خدا می کردم که رنگ سرخی نداشته باشد ( دیگر حتی هنگامی که از دماغم آبی می آید مرا ترسی فرا میگیرد که نکند خون باشد) دستم را به دماغم زدم نگاه کردم دیدم خون است . شدت خون امدن زیادتر شد دستم را گرفتم جلوی صورتم و زیر بینی و به سرعت به سمت اشپزخانه رفتم تا دستمالی چیزی پیدا کنم یک دستمال کوچک پیدا کردم گرفتم زیر بینیم و به کندی دستای خون الودم رو یکی یکی شستم . برای اینکه نمی خواستم کسی بیدار بشه رفتم اروم توی اتاقی که هیچ کس نبود نشستمباید صاف می نشتم و سرم را صاف و کمی متمایل به بالا میگرفتم .کم کم خون منعقد شد و بند آمد و بسیار خوشحال شدم نیم ساعتی صبر کردم و به ارامی رفتم که بخوابم به صورت 90درجه تو جام نشستم ارام ارام به کمرم زاویه ی بیشتری می دادم که تقریبا سرم رو روی بالش دیدم یه اهی کشیدم چشمانم رو بستم و خیلی زود رم شد که احساس کردم خون میره تو شکمم پاشدم دیدم بله دوباره شروع شده برخلاف بارهای گذشته سرعتش بیشتر بود این بار قطع نمی شد که نمی شد رفتم یک چادر برداشتم وباخیال راحت تر امدم اتاق و نشستم مدتی گذشت. کم کم هم حوصلم سر می رفت و هم سست می شدم دیگه نمی تونستم سرپا بمونم چند تا متکا گذاشتم پشت سرم طوری که تقریبا زاویه ی کمرم با زمین 90تا100 درجه شد و بدون حرکت درحالی که تو دستم پارچه بود و جلو دستم بود موندم . شنیده بودم که میگفتن باید بینیت رو با انگشتات فشار بدی تا بند بیاد ولی با تجارب خودم فکر میکردم که اینجوری بدتر میشه . اونجوری نشستن کمی اذیتم میکرد ولی چاره ای نبود . بعد از مدتی خون بند اومد ولی احساس میکردم که سدی شکننده جلوی خون رو گرفته و حرکت محکم سر و خم شدن باعث میشه بازم خون بیاد واسه همین همونجوری موندم همش به فکر خدا بودم احساس پاکی میکردم تو دستام زوری نبود و ولو شده بودن اطراف بدنم، سرم یکم به سمت چپ زاویه دار شده بود هرجوری بود اون روز رو فردا کردم نمیدونم ساعت چند بود که خوابیدم ولی هیچ وقت اون شب رو فراموش نمیکنم. خاطره-حرف دل جوون 20 ساله

:: برچسب‌ها: شب تنهایی, تنهایی, شب, خاطره , شب های تنهایی,


یک شنبه 17 شهريور 1392
ن : کامی

یک دعا

به نام خداوند

موقعی که داشتم فیزیوتراپی میرفتم خودم رو 50 سال بعد تصور میکردم و حالا فقط دعا میکنم خدایا توی زندگیم فقط بگذار روزهایی را زنده باشم که به جز تو به کسی نیازی نداشته باشم . احساس اینکه پیر بشی خب بدون فراره و همه پیر میشن ولی الهی خداوند هیچ انسانی رو برای انجام کارهای روزانه اش محتاج نکند.

 

خاطره-حرف دل جوون 20 ساله

:: برچسب‌ها: دعا , خدایا نگام کن,


چهار شنبه 6 شهريور 1392
ن : کامی

من فقط جو گیر شدم!

به نام خدا

حدود یک ماه پیش ، یکی از فامیلا رفت تو حیات توپ والیبال رو برداشت گفت فلانی بیا بازی. ما هم تیپ قهرمانی گرفتیم رفتیم جلو . هیچ کدوممون از قوانین والیبال سر در نمیوردیم فقط همینجوری توپ میزدیم حالا به موقش با پا ، سر زانو و باقیه اعضا و جوارح میزدیم می رفت اینور و اون ور . اون روزها جام جهانی والیبال پخش میشد من یه لحظه حیاط رو ورزشگاه چند هزار نفری آزادی حس کردم صدای سوت داور رو شنیدم و رفتم تو حس اون لحظه ای که ست آخر هست و اگه یه سرویس خوب بزنم ما قهرمان می شیم حوگیر شدم توپ رو محکم با ارتفاع زیاد پرت کردم هوا خودمم یه پرش جانانه کردم به کمرم یه انعطاف حسابی دادم طوری که از پشت مثل پرانتز شدم ........   ...........هیچی دیگه ازون موقع کمردرد گرفتم رفتم کلی خرج کردم الان هم میرم فیزیوتراپی!
فیزیوتراپی هم میگن ادم فکر میکنه چی هست! دو جفت سیم الکتریکی هست که با ولتاژهای قابل تنظیم میزنه به کمر.

 

خاطره-حرف دل جوون 20 ساله

:: برچسب‌ها: خنده دار, خاطره, جوک, فیزیوتراپی, خاطه ورزشی, ,



تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان جرف دل جوون 20 ساله و آدرس kami45.LoxBlog.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.